close
تبلیغات در اینترنت
ترســــ انگیـــــز _ بزرگـــ ترینــــ سایتـــ ترسناکــــــ ایرانــــــ

ترســــ انگیـــــز
سلام من فردی 15 ساله هستم روزی از شب های زندگیم از خواب بیدار شدم هرکاری کردم خوابم نبرد ناگهان صدای مهیبی و بلندی از انباری...
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با من ماه اسکین پروفایل
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 0
--------------------------------------------

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 6
کل نظرات : 0
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 11 نفر
باردید دیروز : 0 نفر
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 11 نفر
بازدید ماه : 15 نفر
بازدید سال : 89 نفر
بازدید کلی : 1,348 نفر
--------------------------------------------
اطلاعات شما
آِ ی پی : 18.212.93.234
مرورگر :
سیستم عامل :
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
بیشتر دوست دارید چه موضوعی در سایت دنبال شود؟




لینک های مفید
جستجو



راهنمای دانلود و استفاده از مطالب سایت

کسب درآمد

کاربران عزیز ترســـ انگــــیز!

لطفاً برای حمایت از ما و استفاده از مطالب سایت و دانلود ویدیو ها و آهنگ ها پس از باز کردن لینک مورد نظر تا پایان شمارش شمارشگر بالای صفحه صبر کنید و سپس روی کلید سبز رنگی که ظاهر می شود "رد تبلیغ" کلیک کنید!!!

***با تشکر از صبر و شکیبایی تمامی شما عزیزان***

داستان گربه سیاه

 

سلام من فردی 15 ساله هستم روزی از شب های زندگیم  از خواب بیدار شدم  هرکاری کردم خوابم نبرد ناگهان صدای مهیبی و بلندی از انباری آمد جوری ترسیدم که نزدیک بود سکته کنم، قلبم تند تند می‌تپید.چشم ها سرخ شده بود.با خودم می‌گفتم چرا کسی نشنید صدای بلند را و بیدار نشدند. با خودم گفتم ولش کن خیالاتی شدم حتما،خوابیدم ولی چند لحظه بعد انگار کسی اسمم را صدا میزد این دفعه عصبانی شدم رفتم وبدون هیچ ترسی اطراف حیاط نگاه کردم هیچ چیزی نبود . رفتم خانه در حال رفتن انگار کسی دنبالم میکرد سریع پشتم را نگاه کردم، هیچ چیز نبود.آن موقع بود که فهمیدم یک چیزی من را میترساند.از ترس رفتم زیر پتو.آن قدر زیر پتو ماندم که بدنم پر عرق شده بود. میخواستم پتو را بکشم پایین همین کار را کردم،ولی یک گربه با چشمان براق را دیدم، نمی دانم چگونه وارد خانه شده است.ترسیدم و پتو را کشیدم. گربه را با چشم های بسته با پاهایم که زیر پتو بود زدم ولی احساس کردم، نه گربه است نه جسمی که پای من به آن بخورد، هوای داخل پتو به شدت گرم شده بود برای آن که کمی هوا بیاد کمی باز کردم، ناگهان چشمان قرمز با حدقه ای سبز اطرافش زرد آمد چنان ترسیدم چنان با لگد زدم که حس کردم به دیوار خورد رفتم به سوی پدرم رفتم خوابیدم .دیگر هیچ خبری نبود ولی من هنوز می‌ترسیدم. وبه سختی خواب رفتم. فردا صبح رفتم دیدم جایی که این اتفاق افتاد و دیدم که لباسی سیاه همان جا بوده بود که دیشب نبود و زمین سیاه شده بود شب بعد دیگر هیچ اتفاقی نیافت من دیگر هیچ وقت این واقعه فراموش نمی کنم.

 

 

 

 





دسته بندی : داستان ترسناک

بازدید : 41

شنبه 04 ارديبهشت 1395 | 18:44 | نویسنده : TarsNak
مطالب مربوط
ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


.: Weblog Themes By mahskin :.

درباره وبلاگ
این سایتو زدم تا بیایید ولی نترسید.به خدا خودمم اول می ترسیدم از این چیزا ولی هیچ ترسی نداره سعی کن به خودت مسلط باشی و از ترسات عبور کنی.اگه ترسیدی سریع از سایت نرو بیرون بمون با ترست بجنگ...
موضوعات وب
عکس ترسناکعکس ترسناک
کلیپ ترسناککلیپ ترسناک
داستان ترسناکداستان ترسناک
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
امکانات
پشتیبانی
قالب طراحی سایت