close
تبلیغات در اینترنت
ترســــ انگیـــــز _ بزرگـــ ترینــــ سایتـــ ترسناکــــــ ایرانــــــ

ترســــ انگیـــــز
سلام این داستانی که براتون تعریف میکنم واقعیت داره ما پنج سال پیش به این خونه که توش زندگی میکنیم نقل مکان کردیم یک سال از امدن به خونه جدید گذشت من بیشتر ...
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با من ماه اسکین پروفایل
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 0
--------------------------------------------

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 6
کل نظرات : 0
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 6 نفر
باردید دیروز : 0 نفر
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 7 نفر
بازدید ماه : 8 نفر
بازدید سال : 31 نفر
بازدید کلی : 1,290 نفر
--------------------------------------------
اطلاعات شما
آِ ی پی : 54.225.55.174
مرورگر :
سیستم عامل :
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
بیشتر دوست دارید چه موضوعی در سایت دنبال شود؟




لینک های مفید
جستجو



راهنمای دانلود و استفاده از مطالب سایت

کسب درآمد

کاربران عزیز ترســـ انگــــیز!

لطفاً برای حمایت از ما و استفاده از مطالب سایت و دانلود ویدیو ها و آهنگ ها پس از باز کردن لینک مورد نظر تا پایان شمارش شمارشگر بالای صفحه صبر کنید و سپس روی کلید سبز رنگی که ظاهر می شود "رد تبلیغ" کلیک کنید!!!

***با تشکر از صبر و شکیبایی تمامی شما عزیزان***

داستان یک جن شبیه به همسرم

 سلام این داستانی که براتون تعریف میکنم واقعیت داره ما پنج سال پیش به این خونه که توش زندگی میکنیم نقل مکان کردیم یک سال از امدن به خونه جدید گذشت من بیشتر شبها سنگینی چیزی رو روی خودم احساس میکردم بطوری که نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم وآرم با یه بسم الله توی دلم رفع میشد روزها که خونه تنها بودم همیشه حس میکردم کس دیگری هست ولی من نمیدیم یک روز دسته کلید خونه گم شد البته همشیه رو جا کلیدی میزارم اون شب هم همونجا گذاشتم صبح که بلند شدم میخواستم برم سر کار کلیدهارو پیدا نکردم خلاصه بعد جستجوی زیاد دسته کلید رو بین رختخوابهای داخل کمد دیواری پیدا کردم داشتم شاخ در می آوردم چطور امکان داشت دسته کلید روی جا کلیدی از تو کمد سر دراورده بچه کوچک هم ندارم بگم بازی کرده خلاصه همینطوری چند وسیله دیگه گم میشد واز جاهای دیگه خونه پیدا میکردم تا دیشب دیشب وقتی میخواستم بخوابم یه سرمای شدیدی در بدنم بوجود اومد به حدی که دندونام صدا میداد تبم نداشتم بگم مریض شدم حس میکردم یک دست سرد به تمام بدنم کشیده میشه هر طور بود خوابیدم نصفه شب بیدار شدم حس کردم چیزس روی پام افتاده آروم چشمامو باز کردم دیدم شوهرم پایین رختخوابم وایساده وبا پایش محکم به پا ضربه میزنه ومیخنده خنده های ترسناک مونده بودم چرا این کارو میکنه برگشتم سمتی که شوهرم  میخوابه دیدم شوهرم خوابیده ولی اونی که به پام ضربه میزد کیه ازترس رفتم زیر پتو وبسم الله گفتم وازترس تا صبح نخوابیدم.
صبح زود سریع پا شدم دیدم پام بد جوری کبود شده شوهرم که بیدار شد جریانو براش تعریف کردم باور نمیکرد وقتی پامو که کبود شده بود دید دیگه چیزی نگفت الانم که اینو مینوسم پام بد جور درد میکنه امیدوارم خوشتون اومده باشه از اینکه طولانی شد ببخشید





دسته بندی : داستان ترسناک

بازدید : 48

پنجشنبه 09 ارديبهشت 1395 | 20:50 | نویسنده : TarsNak
مطالب مربوط
ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


.: Weblog Themes By mahskin :.

درباره وبلاگ
این سایتو زدم تا بیایید ولی نترسید.به خدا خودمم اول می ترسیدم از این چیزا ولی هیچ ترسی نداره سعی کن به خودت مسلط باشی و از ترسات عبور کنی.اگه ترسیدی سریع از سایت نرو بیرون بمون با ترست بجنگ...
موضوعات وب
عکس ترسناکعکس ترسناک
کلیپ ترسناککلیپ ترسناک
داستان ترسناکداستان ترسناک
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
امکانات
پشتیبانی
قالب طراحی سایت